تبليغاتX
رمان آیدا و امیر
for negin
k12vhp5a9gbbh1hkkzj.jpg
2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:51  توسط amir  | 

من هنوز ندیدمت

4rgs6a0ckieex2fva40c.jpg

چه حضور غریب و مبهوتی

آسمان هم به ما نمی خندد

نه کسی فکر رفتن سفر است

نه کسی کوله بار می بندد

...

در گریز از تمام خاطره ها

باز هم در مسیر بن بست است

یکصد و پنجمین خیابان هم

گویی از انتظار ما خسته است!

...

...

مریم حیدر زاده

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:52  توسط amir  | 

   
2 نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:46  توسط amir  | 

با مداد آبی مینویسم با ته صداقت
  • دکتر شريعتي ميگه عشق با دوست داشتن فرق داره.ميگه عشق ماله يه لحظه اس اما دوست داشتن در امتداد زمانه. طول مي کشه تا به يکي بگي دوست دارم.کم يا زياد.اما با يه نگاه ميشه عاشق شد و با يه نگاه هم ميشه عشقو پس داد.به همين راحتي
  •  يه روز تصميم گرفتم با ساختن وبلاگ دوست پيدا كنم
    دوستايي كه دوسم داشته باشن و بهم محبت كنن
    چون نياز داشتم به محبت
    چون حس كمبود تو وجودم بود
    وهر كاري ميكردم واسه اين كه دوستام زياد بشه
    حتي نوشتن رمان
    حالا كه به اينجا رسيدم ديدم ااشتباه كردم
    هيچ كدوم از اينها دوستم ندارن
    حس كردم دارن تحملم ميكنن
    من مادري دارم كه دوستم داره
    پدر و برادري دارم كه به هيچ قيمتي تركم نميكنن
    ميدونيد
    اينا كافيه
    همين شد كه همه ي شماره هامو پاك كردم
    حتي اگه لازم بشه سيمكارتمو ميشكنم
    حتي وبلاگمو ميبندم
    كه ياد دخترايي كه داشتن باهام بازي عاشقو معشوق رو در مياوردن
    يا من اين كاررو ميكردمو
    فراموش كنم
    و بگم
    هر كثافتي بودي مهم نيست
    دوباره شروع كن
    به همه ي دخترايي كه باهام بودن يه پيغام دارم :
  •  حلالم كنيد
2 نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:3  توسط amir  | 

آخر داستان
نمیدونم آخر داستان چی میشه

شاید آیدا بره سراغ امیر و پیداش کنه  و تموم

این خیلی سادس

من  دوست دارم این جوری بگم

آیدا رفت سراغ امیر و امیری در کار نبود

مادر و پدرش هم ازش سراغ نداشتن

رفته بود  جایی که  هیشکی دستش  بهش نرسه

و بگم

بقیه تو جلد  دوم  کتاب

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:55  توسط amir  | 

تبریک
مریم

کسب رتبه ی  ۳ هزار و خورده ایتو  تبریک  میگم

دیدی  ترس  نداشت 

زندگی  میگذره  به  همین  راحتی

تو  میتونی  به  هر  رشته ای  که دوست داشتی  برسی

دیگه  هم  لازم  نیس  به  خارج  از  ایران فکر  کنی

بمون  همین  جا

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:58  توسط amir  | 

دوست دارید آخر  قصه  چی  بشه

فکر  میکنید  چی  بشه؟ 

فقط  یه  قسمت  مونده؟

فکر  کنید  بعد  از  ۳ سال

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:28  توسط amir  | 

اونایی که نخوندن  برن از اول بخونن
قسمت  آخر  بخش اول
دختره  داد  زد  نميذارم  اين  وصلت  سر  بگيره   چشاي  گريون  دختره  همه  رو  مات و مبهوت  كرده  همه  دارن از  خودشون  ميپرسن  اين  كيه
اين  سوال  رو مادر  سعيد  ميپرسه و دختره  رو  ميكنه  به سعيد  و  ميگه :منو ببخش سعيد وقتي  شنيدم  ازدواج  ميكني حالم ازت به هم  خورد ولي  گفتم  بذار  زندگي  كنه  هر  كاري باهام  كرده به درك  و لي  سعيد من  ديروز  فهميدم ....
سعيد ميپره  وسط  حرفاي دختره  و ميگه  تو  ديگه  كي هستي  خانم  حالت  خوبه  پول  ميخواي؟چرا  فكر  ميكني  ميتوني با يه شايعه......
وسط  حرفاي سعيد  دختره  داد  ميزنه  :سعييد  تو  ايدز  داري
سعيد  كاملا  ساكت  ميمونه
دختره  تكرار  ميكنه  باصداي  لرزون ....سعيد  تو ايدز داري....از من گرفتي...منم تازه فهميدم  ... و تو اون جمع شروع  ميكنه  زار زار  گريه كردن
سعيد   همون  سعيد مغرور  همون  متقلب  ...الان چي  ميشنوه....چي  شد.....چشاش سياهي ميره و از هوش ميره
همه ي جمع شروع ميكنن  داد و  بيداد
تنها كسي كه  سكوت هنوز تو وجودش  جريان داره آيداست
آيدايي كه نشسته و داره تماشا ميكنه
حالا  عروسي  رو فرض  كنيد  كه وسط مراسمش يك جنگ راه  افتاده  پدر آيدا دست آيدا  رو ميگيره و ميبره  بيرون
صحنه  سياه  ميشه
حالا يك ساعت از جريان  گذشته  و آيدا  تو اتاقشه
تنها  خودشو  خودش  .... ياد  امير  ميفته  ... ياد  حرفاي  امير.... ياد سعيد....ياد  خودش ...چشاش  سرخه  سرخه
دلش  ميخواد  بميره
خيلي دلش پره  ديگه دووم نداره....ديگه  ظرفيت نداره ..... ديگه  تحمل  ندداره  نگاهي به عكسش  ميكنه  كه زده روي ديوار
با  چشاي  غرق  اشك  با مشت هجوم مياره  به عكس و قابشو  با دستش  ميشكنه
دستش  زخم ميشه  قطرات  خون دستش  سرازير ميشن
قاب كج شده  و از پشتش يه عكس افتاده
عكسي كه قطره هاي خون روي اون ميريزن
عكسي كه پشت قاب پنهون بود
عكس امير بود
آيدا عكس رو ور ميداره و نگاهش ميكنه
آره  عكس امير هست.....و.اميري كه پنهونش كرده بود پشت  عكس خودش...آيدا  حيرت زده شده...اين  عكس همه ي  گذشتشو و خاطراتشو بر ميگردونه و همه چي   يادش مياد و آروم ميگه 
امير؟!!!!!!!!!!!     ادامه دارد
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:18  توسط amir  | 

يك  داستان  براي  اونايي  كه  از داستانهاي  تخيلي  خوششون  مياد

اين رو يك نويسنده ي ايراني  نوشته  اميدوارم از خوندن  قسمت اولش  لذت  ببريد

آدرس  :كليك كنيد

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:47  توسط amir  | 

داستانی  رو  که  اون  ته  نوشته   شده   نوشته ی خودمه  اگه  بدونم  واقعا کسی  دوست داره  بقیه  ی  ماجرا  رو  بدونه   و واقعا   میخونه   مطمعن باشید  ادامه میدم
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 16:56  توسط amir  |